|
**نیمه ی پنهان **
| ||
|
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 9:50 قبل از ظهر ] [ آشنای غریب ]
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را.. دلم عجیب هوای دیدنت راکرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزینمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را ازمن پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیافدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهایرنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.... موضوعات مرتبط: حرف دل [ یکشنبه 15 اسفند1389 ] [ 2:19 بعد از ظهر ] [ آشنای غریب ]
عاشقی محنت بسیار کشید/تا لب دجله به معشوقه رسید نشده از گل رویش سیراب/که فلک دسته گلی داد بابنازنین چشم بشط دوخته بود/فارغ از عاشق دل سوخته بود گفت وه وه چه گل رعنا ئیست/ لایق دست چو من زیبائیستزین سخن عاشق معشوقه پرست/جست در آب چو ماهی از شست خوانده بود این مثل آنمایهء ناز/ که نکویی کن و در آب انداز باری آن عاشق بیچاره چو بط/ دل بدریا زد و افتاد بشط دید آبیست فراوان ودرست/ بنشاط آمد ودست از جان شستدست وپایی زد و گل را بربود/سوی دلدارش پر تاب نمود گفت کای آفت جان سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل توبکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من جز برای دل من بوش مکن/ عاشق خویش فراموش مکنخود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا عاشقان را همه گر آب برد/ خوبرویان همه را خواب برد ایرج میرزا پ.ن: این شغر درباره یک داستان اروپایی است که خلاصه داستان چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند... موضوعات مرتبط: حرف دل [ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ 2:47 بعد از ظهر ] [ آشنای غریب ]
دست در دست كسی يعنی : پيمان دو عشق ! از دل و ديده ، گرامی تر هم فریدون مشیری... موضوعات مرتبط: حرف دل [ پنجشنبه 16 دی1389 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ آشنای غریب ]
هر لحظه دلم آرزوی در کنار تو بودن را دارد . هر لحظه می خواهم با تو باشم . هر لحظه می خواهم صدایت کنم و صدایت را بشنوم . هر لحظه دوست دارم نفس هایت را احساس کنم . هر لحظه دلم برای دیدنت تنگ می شود . هر لحظه می خواهم بگویم دوستت دارم . هر لحظه دلم نگاه مهربانت را می خواهد . هر لحظه دلم تو را می خواند . هر لحظه غم دوری از تو همه وجودم را فرا می گیرد . مهربانترینم هر لحظه دلم به سوی تو پرواز می کند . پ.ن: این دل نوشت خیلی وقت پیش خونده بودم که امروز چون حرف دلم بود اینجا نوشتم .. موضوعات مرتبط: حرف دل [ دوشنبه 6 دی1389 ] [ 11:31 قبل از ظهر ] [ آشنای غریب ]
غروبا تو چشم مردم
موضوعات مرتبط: حرف دل [ دوشنبه 8 آذر1389 ] [ 11:14 قبل از ظهر ] [ آشنای غریب ]
دوست دارم و دوست داشتن در کنار تو معنا میگیرد. [ دوشنبه 17 آبان1389 ] [ 6:30 بعد از ظهر ] [ آشنای غریب ]
در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریکی در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطر آلود شکن گیسوی تو موج دریای خیال کاش با زرورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو ،من بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم کاش بر این شط امواج سیاه همه عمر سفر میکردم من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من، گرم رقصی موزون کاشکی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی میجست چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک گونه ام بستر رود کاشکی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود. حمید مصدق موضوعات مرتبط: حرف دل [ دوشنبه 12 مهر1389 ] [ 0:11 قبل از ظهر ] [ آشنای غریب ]
تقدیم به همه و غریبه زندگیم...
بگو دکترا برن این نفسای آخره تو فقط برام بخند اینجوری خیلی بهتره دم آخری بزار سیر بشینم نگات کنم غزل آخرمو فدای خندهات کنم عزیزم گریه نکن خراب هر هق هقتم کاش نفس یاری کنه بازم بگم عاشقتم با توام تا به ابد نمی شی از دلم جدا گل مهربون من قرارمون پیش خدا رد خندهاتو هیچ کسی نشونم نمی ده تا بیام حرف بزنم گریه امونم نمیده میدونم سخته ولی رفتن من حقیقته واسه من گریه نکن این آخرین وصیته بگو هیچ کسی نیاد میخوام باهات تنها باشم دستاتو به من بده که دارام از هم میپاشم دیگه بی تابی نکن آشفته حالم میکنی قسمت میدم گلم بگو حلالم میکنی موضوعات مرتبط: حرف دل [ پنجشنبه 1 مهر1389 ] [ 5:46 بعد از ظهر ] [ آشنای غریب ]
تو يه شيريني تلخي توي خاطرات دورم تو تموم لحظه هاي ساکت و صبورم تو يه روياي قشنگي توي خواب هر شب من تو يه آه سينه سوزي توي گرماي تن من تو يه فرياد بلندي تو سکوت بي کسي هام تو يه عشقي که بريدي منو از دلبستگي هام کجايي عزيز من بي تو من يک لحظه خوشي ندارم کجايي که بي تو من غصه مي خورم تلخ روزگارم تو که رفتي از کنارم غم غريبي اومد سراغم بيا تا دوباره احساس کنم تو دنیايکي رو دارم موضوعات مرتبط: حرف دل [ پنجشنبه 4 شهریور1389 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ آشنای غریب ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||